چهارشنبه ۲۸ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

شهر بی آدم

-ساعت دو شده، خوابت نمی آد؟
-نه!
-دارم از پنجره شهر بی آدم رو نگاه می کنم.
گوشی به دست تمام پنجره های خانه را امتحان کردم، منظره ها همه به دیوار آپارتمان رو به رو محدود می شوند.

چهارشنبه ۲۱ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

دورتر ایستاده‌ام

دوست‌هایی دارم که دیگر نمی‌بینمشان. آشنایانی دارم که قرار نیست دیگر ملاقاتشان کنم. گاهی پیش می‌آید، اینکه کسی را می‌شناسم و با اینکه دوست دارم ببینمش، ترجیح میدهم دور بایستم.
بیشتر وقت‌ها به خاطر اختلاف طبقه است. گاهی دوستی خرج دارد. دوستهایی دارم که عادت به رفتن به جاهایی دارد که خرجش از جیب من بیشتر است. یا اینکه لطف‌هایی می‌کنند که جبرانشان دخل و خرجم را برای یک ماه ناهماهنگ می‌کند. برای دوستهایی که گاهی بی ماشین می شوند و هیچ وقت از تاکسی و مترو و ... استفاده نمی کنند کاری از دستم برنمی‌آید، چون ماشین ندارم.
گاهی مشکل اختلاف طبقه اقتصادی نیست. گاهی کسی آنقدر کم می‌فهمد و آنقدر از این کم فهمیدنش بی اطلاع است که ترجیح می‌دهم دور شوم. گاهی هم داستان برعکس است. این طور می‌شود که کسی که می شناسم آنقدر می‌داند و می‌فهمد که وقتی رو به رویش نشسته ام نمی‌دانم چه باید بگویم. این طور وقت‌ها چیزی پیدا می‌کنم که من در موردش بیشتر بدانم و او هم به آن علاقه‌مند باشد، تا این رابطه را از دست ندهم. معمولا موفق می‌شوم.
بار آخر از این نوع بود. این بار آنقدر فرصت پیدا نکردم که راهی پیدا کنم. بعد از بار اول که از نزدیک دیدمشان، هر بار که قصد کردم تماس بگیرم و بپرسم که وقت دارند که پیششان بروم یا نه، از خودم پرسیدم که وقتی دیدمشان چه می‌خواهم بگویم؟ جلسه سخنرانی یا کلاس هم نیست که بتوانم ساکت بمانم و گوش کنم. وهر بار دیدم چیزی برای گفتن ندارم. وهر بار امیدوار بودم بار دیگر چیزی پیدا کنم. وهر بار تماس نگرفتم.
حالا توکا نیستانی دیگر تهران نیست. ایشان رفته‌اند کانادا. فرصت دیدنشان را از دست دادم. دیگر لازم نیست چند وقت یکبار با خودم سر و کله بزنم.
آقای نیستانی، موفق باشید!

بهرام، شهرام، قاسم، سیاوش، محمد رضا، احسان

چهارشنبه ۱۴ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

توانایی یک گوشه نشستن

آنقدر زنده است که دهنم از تعجب باز می‌ماند. آنقدر زنده است که گاهی شک می‌کنم که نکند سالهاست وسط این اتاق سه‌در‌چهار افتاده‌ام و مرده‌ام و هنوز کسی جسدم را پیدا نکرده. نکند این منی که هستم روح من است و من مثل فیلم‌های سینمایی که همشان داستان تکراری دارند هنوز نفهمیده‌ام که مرده‌ام. مثل همان فیلم‌ها داستان را پیش می‌برم و فکر می‌کنم پس این آدم‌ها که صدایم را می‌شنوند هم حتما مرده‌اند و جسدشان توی یک اتاق دیگر که معلوم نیست چند در چند است افتاده است.
آنقدر زنده است که یاد دوران دبیرستانم می‌افتم. یاد مسابقه‌ای که بیشتر وقت‌ها فقط خودم شرکت‌کننده‌اش بودم. این که از روی تابلو‌های (استندها) جلوی مغازه‌ها بپریم. ارتفاع‌شان زیاد نبود ولی بقیه ترجیح می‌دادند بایستند و با دهانِ باز من را تماشا کنند.
یاد مدرسه راهنمایی‌مان می افتم. یاد روزی که آقا (پدر را آقا صدا می کنیم) وقت زنگ تعطیلی از سر کوچه مدرسه رد می‌شد و تصمیم گرفته‌بود که بماند تا من بیایم. آقای بیچاره مجبور شده‌بود یک ساعت منتظر شود تا من از ته کوچه، برسم سر کوچه. از بس با بچه‌ها توی سر و کله هم می‌زدیم و می‌خندیدیم. باز می‌خواهم به جاهای دیگر گذشته برسم که متوقف می‌شوم. می‌فهمم که هیچ رابطه‌ای بین سرزنده بودن او و منِ پیش از این نیست. او می‌داند توی چه دنیایی زندگی می‌کند، آدم‌ها را می‌شناسد. می‌داند، همین. او می‌داند و منِ پیش از این نمی‌دانستم. نمی‌دانم ولی شاید همان موقع که فهمیدم دنیا چه جایی است جسدم پرت شد گوشه این اتاق سه‌در‌چهار و از همان وقت روحم سرگردان شده.

یکشنبه ۱۱ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

پیش از این، چنین بودیم

شمایل بهکده تا دیروز