شنبه ۱۲ فوریهٔ ۲۰۱۱

حیف نمی‌شوم

- حیف‌شد كه دَرسَت را ول كردی، اگر ادامه می‌دادی مهندس صنایع خوبی می‌شدی.
یك روز توی انبار محل كار، وقتی انبار‌گردانی، بعد از اینكه برای حل یك مشكل ایده دادم این را شنیدم. بار اول بود كه همچین‌چیزی می‌شنیدم. اینكه واقعا حیف شد. حیف شد؟ واقعا حیف شد؟
 قبل از اینكه این مشكلات تازه پیش بیاید و اجازه ندهند درس بخوانم حتی بهش فكر هم نكرده‌بودم. وقتی تصمیم گرفتم درسم را ول کنم دقیقا می‌دانستم چه می‌خواهم. حالا هم می‌دانم. ولی مشكل اینجاست كه چیزی كه می‌خواهم را حالا به نظر می‌آید دیگر نمی‌توانم داشته‌باشم. حالا فكر می‌كنم شاید به جای اینكه فكر كنم كه چه می‌خواهم باید فكر كنم كه چه می‌توانم بخواهم.
دارم از خودم دور می شوم. نمی توانم چیزی بخوانم، نمی توانم موسیقی بشنوم، نمی توانم فیلم یا تئاتر ببینم. نه به خاطر زمان، فکرم آماده نیست. نمی‌توانم چیزی بفهمم، نمی‌توانم لذت ببرم.
فردا باید برای ثبت نام دانشگاه بروم. نمی دانم ثبت نامم می کنند یا نه. حتی اگر می‌دانستم که مرا راه نمی‌دهند، باز هم می‌رفتم.
گمان کنم نوشته هم مثل ذهنم آشفته شده. همه چیز این چند وقته آشفته‌ست. دور شده‌ام از همه چیز خودم. ولی نمی‌خواهم اینطور كوتاه بیایم. نمی‌خواهم فكر كنم به چیزهایی كه می‌شنوم. حیف نمی‌شوم. 

5 یادداشت:

سياوش سپهر گفت...

ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﮔﻮﺷﻪ ﺩﻧﻴﺎ، ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻳﻌﻨﻲ ﻛﺴﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﮕﻮﻳﺪ «ﺁﻓﺮﻳﻦ، ﺗﻮ ﺑﺮﺩﻱ»! ﺍﻳﻨﺠﺎ ﺑﺎﺯﻱﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﺑﺎﺧﺖ-ﺑﺎﺧﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﻲﺷﻮﻧﺪ. ﺍﮔﺮ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﻮﻱ ﺑﺎﺧﺘﻲ، ﺍﮔﺮ ﻛﻮﺩﻙ ﺑﻤﺎﻧﻲ ﺑﺎﺧﺘﻲ؛ ﺍﮔﺮ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﺷﻮﻱ ﺑﺎﺧﺘﻲ ﺍﮔﺮ ﻧﺸﻮﻱ ﺑﺎﺧﺘﻲ؛ ﺍﮔﺮ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﺷﻮﻱ ﺑﺎﺧﺘﻲ ﺍﮔﺮ ﻓﻘﻴﺮ ﺑﻤﺎﻧﻲ ﺑﺎﺧﺘﻲ؛ ﺍﮔﺮ ﻣﺸﻬﻮﺭ ﺷﻮﻱ ﺑﺎﺧﺘﻲ ﺍﮔﺮ ﮔﻤﻨﺎﻡ ﺑﻤﺎﻧﻲ ﺑﺎﺧﺘﻲ؛ ﺍﮔﺮ ﺳﺮ ﻛﺎﺭ ﺑﺮﻭﻱ ﺑﺎﺧﺘﻲ، ﺍﮔﺮ ﺑﻴﻜﺎﺭ ﺑﺎﺷﻲ ﺑﺎﺧﺘﻲ. - ﯾﮏ ﺟﻮﺍﻥ 25 ﺳﺎﻟﻪ ﮔﻤﻨﺎﻡ...


ﻗﻄﻌﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ "ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﻣﺎﺭﮎ ﻋﺰﯾﺰ، 26 ﺳﺎﻟﻪ، ﺍﺯ ﻣﻬﺪﯼ، 25ﺳﺎﻟﻪ" ...

میرزا بهتاش گفت...

برای سیاوش:
ممنون از توجهت.

ناشناس گفت...

دمت گرم
راستش فکر نمی کردم اینقدر اراده داشته باشی!!!
موفق باشی

ژول گفت...

ميرزا بهتاش جونم
خوشحالم كه بالاخره ثبت نام كردي ....
خوشحالم كه به خواسته ات رسيدي ....
خوشحالم كه خنديدي

میرزا بهتاش گفت...

برای ناشناس:
سپاس

برای ژول:
سپاس