هنوز وقتی كه فیلم تمام میشود و موسیقی پایان فیلم همراه با نام عوامل فیلم پخش میشود دلشوره دارم كه الان یه نفر میآید تذكر میدهد. شنیدن موسیقی آخر فیلم با دلشوره هیچ تجربه خوبی نیست. چشمم ترسیدهاست و كاری هم نمیشود كرد. زمان میبرد كه قبولكنم رفتارشان عوض شده. هنوز فكر میكنم شاید این اواخر خوششانس بودهام، شاید هنوز همان آش است و همان كاسه.
چند وقت پیش تصمیم گرفتم كه دیگر سینما ملت نروم. نرفتم. گشتم دنبال یك سینمای بهتر. بهتر هم نبود مهم نیست، فقط اجازه بدهند كه با آرامش موسیقی را بشنوم. پیدا نكردم. فرهنگ هیچوقت بلیط نداشت، آزادی آزار دهنده بود و باقی همه مثل هم. دست آخر برگشتم سر خانه اول.
حالا ولی شرایط كمی عوض شده. توی پایینترین طبقه یك كافیشاپ دوستداشتنی هست. مال فردین خلعتبریِ موزیسین و مهسا ملكمرزبانِ مترجم است. اسمش را نت گذاشتهاند. تنها مشكل یك ویلنسل بیرون در ورودیست كه حس بدی به من میدهد. نگرانم میكند. میدانم كه ساز را هر قدر هم تیمار كنی، هر قدر هم حواست را جمعش كنی، عاقبت بلایی سرش میآید و باید هر از گاهی یك قسمتش را نو كنی. من ویولن سل را دوست دارم و دیدن اینكه اینطور بیرون رها شده و گرما و سرما میخورد و رطوبت میبیند و گرد و خاك رویش مینشیند، هیچ حال خوبی به من نمیدهد.
گاهی یك كتاب یا آلبوم موسیقی تازه منتشر شده میز جلوی در را پر میكند. كتابِ خانم ملكمرزبان و آلبومِ آقای خلعتبری را خودم دیدهام. مال بقیه را نمیدانم. كتاب و آلبوم موسیقی دیگر هم برای فروش دارند. و البته خوراكی و نورِ كم. از همه مهمتر و بهتر خوشاخلاقند.
دیروز دیدم كه كتاب فروشی سینما را منتقل كردهاند به طبقه پایین و به جایش فروشگاه آلبومهای موسیقی و فیلم باز كردهاند. همه اینها با هم باعث شد كه دوباره سینما ملت بشود سینمای محبوبم. فقط امیدوارم اجازه بدهند موسیقیهای انتهای فیلمها را با آرامش بشنوم، كه بتوانم سینما را به فیلم دیدن در خانه ترجیح بدهم.
چند وقت پیش تصمیم گرفتم كه دیگر سینما ملت نروم. نرفتم. گشتم دنبال یك سینمای بهتر. بهتر هم نبود مهم نیست، فقط اجازه بدهند كه با آرامش موسیقی را بشنوم. پیدا نكردم. فرهنگ هیچوقت بلیط نداشت، آزادی آزار دهنده بود و باقی همه مثل هم. دست آخر برگشتم سر خانه اول.
حالا ولی شرایط كمی عوض شده. توی پایینترین طبقه یك كافیشاپ دوستداشتنی هست. مال فردین خلعتبریِ موزیسین و مهسا ملكمرزبانِ مترجم است. اسمش را نت گذاشتهاند. تنها مشكل یك ویلنسل بیرون در ورودیست كه حس بدی به من میدهد. نگرانم میكند. میدانم كه ساز را هر قدر هم تیمار كنی، هر قدر هم حواست را جمعش كنی، عاقبت بلایی سرش میآید و باید هر از گاهی یك قسمتش را نو كنی. من ویولن سل را دوست دارم و دیدن اینكه اینطور بیرون رها شده و گرما و سرما میخورد و رطوبت میبیند و گرد و خاك رویش مینشیند، هیچ حال خوبی به من نمیدهد.
گاهی یك كتاب یا آلبوم موسیقی تازه منتشر شده میز جلوی در را پر میكند. كتابِ خانم ملكمرزبان و آلبومِ آقای خلعتبری را خودم دیدهام. مال بقیه را نمیدانم. كتاب و آلبوم موسیقی دیگر هم برای فروش دارند. و البته خوراكی و نورِ كم. از همه مهمتر و بهتر خوشاخلاقند.
دیروز دیدم كه كتاب فروشی سینما را منتقل كردهاند به طبقه پایین و به جایش فروشگاه آلبومهای موسیقی و فیلم باز كردهاند. همه اینها با هم باعث شد كه دوباره سینما ملت بشود سینمای محبوبم. فقط امیدوارم اجازه بدهند موسیقیهای انتهای فیلمها را با آرامش بشنوم، كه بتوانم سینما را به فیلم دیدن در خانه ترجیح بدهم.
4 یادداشت:
به نظر من که فیلمی رو هم که تو سی نما می بینی باید یک بار دیگه خونه تنها ببینی چه برسه به موزیکش انقدر که سی نما شلوغه و مردم حرف می زنن! نگران ویلنه هم نباش. حتما دیگه نمی تونسته خیلی خوب بزنه که گذاشتنش دم در...
برای مهرنوش:
من هم فیلم دیدن توی خونه رو ترجیح می دم. ولی راهی برای دیدن فیلم با کیفیت خوب توی خونه نیست.
ساز که دمپایی نیست، حداقل واسه من. احترامشو باید نگه داشت.
ممنون که کامنت گذاشتی. راستی وبلاگ جدید رو تبریک می گم!
مرسی.
ولی قصدم بی احترامی نبود. من خوب می دونم که تو چقدر به سازها علاقه داری و اونها به تو
فقط خواستم دلداری ت داده باشم یا بگم که اون، وقتی نمی تونه خوب بزنه می تونه دم در یک کافه باشه و خوشحال باشه که تو براش یک مطلب تو وبلاگت نوشتی. یک چیزی تو همین مایه ها
برای مهرنوش:
لحنم تند به نظر میومد؟ تند نبود ولی! یه ذره شوخی هم توش داشت! فکر کنم باید بیشتر واسه نوشتن تمرین کنم!
مرسی که توجه می کنی و پیام می نویسی!
ارسال يک نظر