پنجشنبه ۹ ژوئن ۲۰۱۱

اینجا کتابخونه‌ست

- اینجا کتابخونه‌ست!
کاملا واضح بود که کتابخانه است. تابلو بالای در هم همین را می‌گفت. پنجره شیشه‌ای‌اش که برای اتاقی به آن اندازه بزرگ به نظر می‌آمد، قفسه‌های کتاب را نشان می‌داد. جز این، روی دیوار و پنجره آگهی‌های مربوط به کتابخانه زده‌بودند. با این همه نشانه گفتن اینکه اینجا کجاست فایده‌ای برای کسی نداشت. در این مواقع اگر گوینده دوست نزدیکم یا کسی که لازم نبود جلویش مودب باشم بود، شاید می‌خندیدم و می‌گفتم
- می‌بینم خب!
اگر دوست نزدیکی نبود شاید خودم را حفظ می‌کردم و بدون هیچ حسی نگاهی به اطراف می‌انداختم و می‌گفتم
- بله. کتابخونه‌ست.
اما شرایط فرق داشت. پسرک خیلی کم سن و سال بود، به زور نه یا ده ساله به نظر می‌آمد و از لباس‌ها و دست و صورت نشسته‌اش معلوم بود که هیچ وضع مالی خوبی ندارد. آنطور که من محیط اطراف و بقیه بچه‌ها را دیده‌ام بچه‌های آنجا وضع خانوادگی خوبی هم ندارند. محبت نمی بینند.
سعی کردم خودم را مشتاق نشان بدهم. با شوق اطراف را نگاه کردم و گفتم
- اِ! کتابخونه‌ست؟ چه جالب!
هیچ ذوق زده نشد. فکر می‌کردم الان شروع می کند به نشان دادن بقیه جاها. تحقیر امیز نگاهم کرد.
- په! نمی‌دونستی؟ بالاش به اون گندگی نوشتن کتابخونه!
خودم را جمع کردم. در چند ثانیه به شکل معمول برگشتم.
- ولی به من کتاب نمیدن.
این دفعه جدی شکه شدم. این کتابخانه مال بچه‌هاست. چرا نباید به این بچه کتاب بدهند. آنجا همه‌جور بیماری و مشکل و بدرفتاری و ... بین بچه‌ها دیده‌بودم ولی هیچ کدام دلیل مناسبی برای محروم کردن یک نفر از کتاب نبود. برگشتم سمت دوستم که از من بیشتر با محیط آشنا بود.
- چرا بهش کتاب نمی‌دن؟
- نمی‌دونم.
این بچه‌ها به اندازه کافی از همه چیز محروم هستند. این یکی، آن هم از طرف کسانی که برای کمک به بچه‌ها آمده‌بودند خیلی ظالمانه به نظر می‌آمد. منتظر آمدن کسی که داشت محیط را نشان‌مان می داد نشدم. از خودش پرسیدم.
- چرا بهت کتاب نمی‌دن؟
- می‌گن باید عضو باشی.
- خوب چرا عضو نمی‌شی؟
- آخه من صبح‌ها باید کار کنم. عصر‌ها میام اینجا.
- خوب مگه عصر‌ها نیستن؟
- چرا. میان.
- خوب چرا عضوت نمیکنن؟
خندید و گفت
- آخه صبح سر کار خسته می شم، عصر ها دیگه حوصله کتاب خوندن ندارم.
من مانده‌بودم به این فکر‌کنم که این بچه چطور افکار من را ( شاید از قصد ) به هم ریخت و توی دلش خندید، یا به سختی کار صبحش.

11 یادداشت:

سیاوش سپهر گفت...

به امید جهانی بدون کار کودکان

میرزا بهتاش گفت...

برای سیاوش سپهر:
امیدوارم

نوید گفت...

مرسی بهتاش
خیلی خوب بود
بیشتر...

میرزا بهتاش گفت...

برای نوید:
ممنون.

بی بی ژیلا گفت...

ظرافت در پرداختت به موضوع مهم کودکان کار قابل تحسین است و البته که ما رو در اندیشه چاره فرو می برد

بی بی ژاله گفت...

مثل همیشه ریز بین و دقیق
به امید دنیایی که در آن کودکان کودکی کنند و شاد باشند

میرزا بهتاش گفت...

برای ژیلا و ژاله:
ممنون

فرهاد گفت...

كودك آزاري,کودکان خياباني ، فقر کودکان ، کودک کارگر ، کودکان کار ، کودک گرسنه ,كودكان جنگ,كودك يتيم، کودک .... اینان بخشی از جامعه انسانیند که پیش از هر رشد و بالندگیی به سبب عوامل گوناگون رشد جسمی و ذهنی شان اسیب شدید میبیند. به امید روزهای خوب برای کودکان!

میرزا بهتاش گفت...

براي فرهاد:
سپاس. به اميد روزهاي خوب

مهرنوش گفت...

این پستت عالی بود.چون به خوبی تونستی چندبار احساسات من رو تغییر بدی. اول ناراحت شدم فکر کردم این طور بچه ها رو عضو نمی کنن اما بعد خوشحال شدم که اینطوری نیست اما بعد دیدم که نه ... . الان خیلی خیلی ناراحتم

میرزا بهتاش داورپناه گفت...

برای مهرنوش:
ممنون که سر می زنی و یادداشت می نویسی.
ناراحت نباش، اگه می تونی یه کاری واسشون بکن!